فروغ فرخزاد -  بعدها


مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور


مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ی زامروزها، دیروزها


دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد


می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر


خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند


بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیرهء دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من


 می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راه ها


لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک


بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 ماهی . . . احمد شاملو

 

  من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ


احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان می‌روید از زمین


□ آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!


□ من فکر می‌کنم هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:


احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛


احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس □



آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم


من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس

 آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم

 

چراغی از پس نیزار -  نادر نادرپور  

 

تو آن پرنده‌ ی رنگين آسمان بودی

که از ديار غريب آمدی به لانه‌ ی من

چو موج باد که در پرده‌ ی حرير افتد

طنين بال تو پيچيده در ترانه‌ ی من


پرت ز نور گريزان صبح ، گلگون بود

تنت حرارت خورشيد و بوی باران داشت

نسيم بال تو عطر گل ارمغانم کرد

که ره چو باد به گنجينه‌ ی بهاران داشت


چو از تو مژده‌ ی ديدار آفتاب شنيد

دلم تپيد و به خود وعده‌ ی رهايی داد

چراغی از پس نيزار آسمان تابيد

که آشيان مرا رنگ روشنايی داد


ترا شناختم ای مرغ بيشه‌ های غريب!

ولی چه سود ، که چون پرتوی گذر کردی

چه شد که دير درين آشيان نپاييدی

چه شد که زود ازين آسمان سفر کردی


به گاه رفتنت ، ای ميهمان بی‌ غم من!

خموش ماندم و منقار زير پر بردم

چو تاج کاج ، طلايی شد از طلايه‌ ی صبح

پناه سوی درختان دورتر بردم


غم گريز تو نازم ، که همچو شعله‌ ی پاک

مرا در آتش سوزنده ، زيستن آموخت

ملال دوريت ای پر کشيده از دل من

به من طريقه‌ ی تنها گريستن آموخت

 عاشقانه – منصور خاکسار


از طرهء گیسوی تو

برگی

در آینه رقصید


بر دامنهء نور

گل بود که با قوس نگاه تو

درخشید.


شب سایه فروریخت

مگر

سرمه اثر کرد

نبض غزل از تاک گذر کرد

سبو ریخت

گل بود که در میکدهء چشم تو

جوشید.



آن سوی جنون

ماهی و مه

دام برو دوش

آتشکده ای فاصله

تا کام

قدح نوش

گل بود که در دایرهء عشق تو

رویید.

عکس فوری – نادر نادر پور


شبانگاهان تاریک زمستانی

در آن میخانه ی کوچک


کنار سر زمین باختر ،‌ برساحل دریا

صدای دور دست گریه ی باران


و بانگ خنده ی گیتار در غوغای میخانه

و دودی تلخ و عطر آگین


و جادوی حضور دختری تنها

میان جمع مستان پریشان گو


و لب های تر او در تب و تاب سخن گفتن

و من ، در اشتیاق گفتگو با او


و او ، نزدیک با آن جمع بیگانه

ولی دور از نگاه مهربان من


و در پایان ،‌ گریز ناگهان او از آن مجلس

و نام نازنین او : جوانی بر زبان من 

بهار دیگر - احمدشاملو



قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست


اگر لب‌ها دروغ می‌گویند

از دست‌های تو راستی هویداست

و من از دست‌های توست که سخن می‌گویم. □


بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم.

تو طلوع می‌کنی من مُجاب می‌شوم

من فریاد می‌زنم

و راحت می‌شوم. □


من زندگی‌ام را خواب می‌بینم

من رؤیاهایم را زندگی می‌کنم

من حقیقت را زندگی می‌کنم. □


قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

می خواهمت - پــرتــو نــوری‌عــلا

 

می خواهمت

رویای سبز شکفتن ها!


همراه باد

زخمه ی موسیقی و سکوت

می خواهمت

ای عشق نوظهور


می خواهمت

در ابتدا و انتهای دقایق

می خواهمت

در هرم داغ پوست


می خواهمت

همچون نسیم

آب

ستاره.



در آفتاب روشن شیدایی

هم چون عطش

به تمنای قطره ای

می خواهمت

ای رود جاری ی بخشنده.


در بوسه ها و نوازش ها

در طرح های روشن و نا پیدا

می خواهمت

بی هیچ انتظار و توقع.

The Fish ( ماهی   )


باز آن سرود آن گردباد – سیاوش کسرایی


ازپهنه های پر طپش بی تاب اما پر کشش

باز آن صدای آشنا از دور می خواند مرا


باز آن سرود آن گرد باد از خانه می روبد مرا

در کوچه می راند مرا هر گوشه می کوبد مرا


این سوی و ان سو می برد مشتاق عطری آشنا

دنبال آن بو می برد هر دم که می افتم ~ز پا


باز آن نوای نازنین مغرور می خواند مرا

آن بحر گویا بی صدا پر شور می خواند مرا


آن کوهه کوهه موج موج سر در نشیب رو به اوج

با جان می آمیزد مرا در بحر می ریزد مرا


تا عاقبت در ساحلی فارغ ز خیز و خواب ها

آرام بنشاند مرا شاداب بنشاند مرا


باز آن نوای نازنین مغرور می خواند مرا

آن بحر گویا بی صدا پر شور می خواند مرا